وقت هایی که دلش گرم میشد شروع میکرد به بافتن.یک صبح زمستانی به قصدِ بازار از خانه بیرون میزد، و با کامواهای رنگارنگ برمیگشت. وقت هایی که دلگرم بود میتوانست ساعتها ببافد، میتوانست ساعتها خیالپردازی کند، و میتوانست از بافتن، احساسِ آرامش کند.وقتی کاموا را دور انگشتانش میپیچاند و دانه دانه رج ها را می بافت، احساسِ اطمینان میکرد و خیال میکرد کنترلِ همه چیز در دستانِ اوست، او کسی ست که می بافد، و بافتنی اش آدم هایی که دوستشان دارد را گرم خواهد کرد. او کسی ست که حالا میتواند با شجاعت دست به بافتن بزند، دست به تخیل بزند برای زندگیش، برا آدم هایش، و برای فرداها ...وقتی دلش گرم میشد، به فکرِ گرم کردنِ آدمهایش میافتاد، به فکر گرم کردنِ دنیایش.#سعیده_احمدی+ دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ ---- آستیگمات | عبور آستيگماتی...
ما را در سایت عبور آستيگماتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 17:54